سلام..........
امشب تا اومدم بنویسم غمی سنگین به سمتم حمله ور شد ...دستام به لرزش افتادند..
اما با تمامی این وجود ....کلمات دست و پا شکسته ای رو که داشتند خودشون رو به سندان
غرورم می کوبیدند جمله بندی کردم و در قالب یک درد نوشتم...
باور کنید که بعضی وقتها موقع نوشتن اینقدر حرارت بدنم بالا میره که می ترسم....
می ترسم حرارت بدنم قلم رو دستام ذوب کنه.........
می ترسم اتیش حرفام کاغذای دفترم رو خاکستر کنه ولی امشب فارغ از تمامی این ـ
مشکلات نوشتم.............................
یک ترانه هم از ویگن خدا بیامورز براتون مینویسم که فوقالعاده عاشق این ترانه هستم...
کاش تمام آرزوهایم برای بر آورده شدن بزرگترین آرزویم قربانی می شدند.....
آرزوی من شاید دختری است با چشمانی طوفانی ........که....
که ...با هر نگاهش تیری به سوی قلبم رها می کند.
آرزوی من شاید خوابیدن در کنار بستر تنهایی خویش است ...در شبی بس زمستانی
و....بیدار نشدن ....و جا ماندن در رویای رسیدن به عزیزترین و زیباترین غزال گریز پای ..
سرزمین مه گرفته چشمانم.........................
آری... آرزوی من تویی که حتی " دوستت دارم " گفتن هایم را مچاله کردی....
ای آرزوی نفس های سردم..............
قلبم را مخملین ابریشمی می کنم تا پائیز سرد و بی روح این شبها به تن کنی....
مگذار تا آخرین تکیه گاه زندگی تو اینگونه در سیاه چاله ی سرد حسادت بمیرد.......
بگذار تا تکیه گاهی ابدی برای زخم های خویش باشیم.............................
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار ترا خدا نگه دار
که می روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت....
در میان طوفانها هم پیمان با قایقران ها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها
به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها
که برت فروزم آتش ها در کوهستان ها..آه
شب سیاه سفر کند ز تیر آه گذر کند
نگه کن ای گل من ....سر شک غم به دامن..
برای من میفکن...............
مرا ببوس مرا ببوس
برای اخرین بار ترا خدا نگه دار
که می روم به سوی سرنوشت
بها ما گذشته گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت........
دخت ای زیبا امشب بر تو مهمانم
در پیش تو می مانم...تا.........
تا لب بگذاری بر لب من
دخت ای زیبا از برق نگاه تو
اشک بی کناه تو.......
روشن سازد یک امشب ........من...
مرا ببوس ........مرا ببوس.........