تبليغاتX
فریاد سکوت


به خواهرم سونیا، دختری از جنس کوروش از نسل استقامت

 

برای یافتنت ای همیشه سبز به پادشاه بهار، به باران سجده کرده ام ، ای مهربان....

 تولدت شگونی برای پدر و افتخاری برای مادری بود که پروش داد در دامان پاکش دختری از نسل سعادت، وقاحت ،نجابت و استقامت را.... و انگاه بود که نام سونیا برازنده ی قامت رعنایت شد.

به جستجوی تو ای دختر آفتاب ، به درگاه کوه وعلف گریسته ام...

 امشب عاشقانه ترین کلام رهایی را از

سردترین غزلهای دلم بیرون می کشم تا به 

پیشگاه ملکوتی خواهرانه ترین خواهر زمینیم

تقدیم کنم.

  دردانه های اشک پرگهرت چون مرواریدی که از محراب چشم های زیبایت برای ِ بازماندگان اوین جاری می شود، باور کن ، باور کن که باران رحمتی است برای نسل آینده تا خزان شجاعت امروز را برای فردایان بهار کند...........

 می دانم، می دانم که کوچه ی شهر نگاهت به اوین چشم دوخته است.

می نویسم صدای بارانی بغض ترکیده ی نگاهت را.....

 می دانم که برای ِ امید های  نا امید شده ی زنان ایران زمین ، فریادی...............

 

 زیرنویس:

  آبجی عزیزم ، سونیا جان

آگر که می بینی دست به قلم بردم و به خود جسارت از تو نوشتن را دادم دال بر خودستایی نباشد.

باور کن که ذهن کوچک من قدرت توصیف روح پاک تو را ندارد. باور کن آبجی گلم وقتی  به خودم اومدم تا از تو بنویسم  تمامی واژه ها در کویر ِِ افکارم گم شدند و ندانستم که برای توصیف پاکی هایت کدامین واژه را بکار گیرم که برازنده ی زیبایی های وجودت باشد.

 به هر حال امیدوارم که حرف های ناگفته ی دل برادر ِ کوچکت را پذیرا باشی

                                              با سپاس

 

 

نوشته شده در 86/01/21ساعت 20:8 توسط فریاد سکوت |

سال کوروس کبیر مبارک

 

سلام

امروز ۲۹ اسفند ماه ۱۳۸۵ هست. آخرین روز سال، روی که زمین و زمان لباس زمستان از تن بیرون کرده و جامه ی بهاری به تن می کنند.

امروز روز ملی شدن صنعت نفت هست. روزی که مصدق ها جنکیدند تا دست بیگانه را از انبار نفت کوتاه کنند فارغ از اینکه دزدان همگی همره غافله هستند.

روز آخر سال نیز همچو روزهای دیگر تند و بی رحمانه میگذرد و ثانیه ها در حالی که برای ثبقت گرفتن از یکدیکر عجله می کنند در ترافیک زمان می سوزند یاچهار راه فصول جان میبازند شاید که میخواهند لحظه هایی که ما فراموش کرده ایم را یاد آوری کنند فارغ از اینکه گوش های ما کر شده نمی شنود.

آر ی ، با خودم هستم ، با تو هستم ، با ما هست ، مایی که خیلی راحت در آغوش گرم خانوادهایمان  به انتظار عید نشسته ایم بی خیال از آنکه مادر و پدر اکبر محمدی هم دوست دارند پسر عزیزشان پای هفت سین سفره ی عیدشان نشسته باشد. فارغ انکه پدر و مادر احمد باطبی نیز.... بی خیال از آنکه مادرِ امیر عباسش فخر آور هم دوست داشت فرزندش اکنون در کنارش می بود.

 وقتی که می خواهم فکر کنم به این مسائل به پرسش هایی بر می خورم که جوابشان نیز یک سوال است . به این میرسم که از ماست که بر ماست.رژیمی که با تاریخ ما مشکل دارند ، با دین اجداد ما مشکل دارند ، با کوروش بزرگ و داریوش کبیر مشکل دارند، بی ناموس هایی مثل خاخالی که بعد از انقلاب قصد از بین بردن آثاری چون تخت جمیشید رو داشت و دیگر ضحاکان و خوکان کثیف این مملکت که همه ی دار و ندار ایران عزیز رو به تاراج بردند هنوز هم حاظرند.

هنوز هم اکبرها باید قربانی این ماردوشان عرب صفت شوند تا شاید جرقه ای برای انقلابی همه جانبه صورت گیرد.به امید آنروز که زیاد هم دور نیست ..............

سال جدید ، سال کوروش بزرگ ،بر همه ی ایرانیان کوروش صفت مبارک.

سال کوروش کبیر مبارک

 

 

نوشته شده در 85/12/29ساعت 11:27 توسط فریاد سکوت |

 

قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه

وقته خوابه  دیگه دیره نمیخوام قصه بگم

از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه

آره می دونم دیگه راهی نمونده

می دونم که خودکشی دیگه راه آخره

نوشته شده در 85/11/29ساعت 17:15 توسط فریاد سکوت |

 

روزگار غریبیست نازنین

من سکوت شب را ورق زده ام تا به  سکوت مرگ رسیدم...

 شبانه نفس کشیده ام دنیا ی تو را...

 من تجسم دردم- طراوت عصیان در بی انتهای شب

 من از هزار پنجره ی ابدیت ، انسان متولد شده ام...

  و فریاد کشیده ام بر بلندای قله ی ادراکم هزار و یک شب آسمان ناباوری هایم را.

  " من " ، در من گمشده ایست بی پرواز...

  " من " پرنده ایست که در من آشیان دارد...و آوازش مرثیه ی پرواز را...

   را بسی سوگوارتر از آنچه که تفکر فلزی تو گمان می بُرد ، سر داده است...

  اگر چه ابتذالم پوشالی و لبان پر سخنم از سخن خالی...

 حاشا، حاشا که من هرگز مفهوم انسانیت را فهمیده باشم اگر از دنیا ی تو باشم.

  چون بدینسان زنده ، مرده ام...." مرگ " را راهی جز گریز نمی یابم....

نوشته شده در 85/10/26ساعت 11:10 توسط فریاد سکوت |

 

سرود سوزناک باد... رقص اندام پیر درختان...و..

و سرخی گونه ی دخترک که از سرمایی داد دارد.........

طپش ثانیه ها ساعت دیواری اطاق را لگد مال می کند.

و طوفان نبودنت هنوز دست دست از بلوا بر نداشته......

و دریای بسترم برای رسیدن به آغوشی در تلاطم است که  رقص سینه هایش بسان...

بسان ...بلم روی گرداب و امواج گیسوانش طعنه  می زند به طوفان دریاها.....

نمی دانم گناه زمین چیست که اینگونه باید تاوان نا آرامی های خشک نبودنت را پس دهد؟

آری من تنهایم.....تنها؟

برای که؟..........برای چه؟

 چرا بدینسان تلاطم.......؟

 من تنهایم.........برای گمشده ای که مرثیه ی رفتنش سیاه پوش کرده سالها پیرهنم را...

آیا می شناسی گمشده ی مرا؟

 همانی که قفل سینه اش به دست خداست...

همانی که چشم هایش راهی برای طپش قلب ساعت نیز نگذاشته- راهی برای انتظار...

 همانی که کماندار کمان ابروانش آرش کانگیر را غافل گیر می کند...

 آری.آیا می شناسی گمشده ی مرا؟

 همانی که صحن چشمانش مقدس ترین محراب نماز و نیاز است...

می دانم....میدانم تلاش بیهودگی است

جای فکر کردن نیست...........جای واماندن است

 می دانم در چنین عصری که یخبندان بر دلها حاکم است....تو نخواهی شناخت گمشده ی مرا...

می دانم گمشده ی من در وصف مردمان این عصر یخی نمی گنجد....

 چیزی فراتر از خدا گشته ام ....اما...............

نوشته شده در 85/10/13ساعت 10:3 توسط فریاد سکوت |

 

 به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی کاش.....

یکی از آرزوهای تو باشم....

***********

  من دلتنگترین احساس شکسته ام...

 که ناموزون شب سیاه آینه ها را سروده ام.

 میشکنم با سنگ های دلم آینه ها را اما در هزاران تکه آینه ی باز تصویر من

است......

خسته و افسرده با کولباری از غم در باتلاق تهایی هایم فرو میروم

و انتظار..........انتظار.....انتظار میکشم مرگ را...

 مرگ - تنها پنجره ایست که به سوی سرزمین خوشبختی هایم وا شده..

 و پرواز هماه رقص کلاغ هاست ـ دختران همسایه ـ

 در آغوشت خواهم کشید ای فرزند حیات.... ای مرگ....

 آری من ـ یک مردـ آبستن شده ام.. احساس زیباییت ...

 و.....زاییده ام را مرگ نام خواهم نهاد......

 مرگ من روزی فرا خواهد رسید.........

 

نوشته شده در 85/09/26ساعت 18:57 توسط فریاد سکوت |

 

  در آرزوی بوس و کنارت مُردم

وز حسرت لعل آبدارت مُردم

قصه نکنم دراز کوتاه کنم

بازآ بازآ کز انتظارت مُردم....

 

   آسمان دلم بارانیست....

 ستاره باران کدامیک از شبهای منی ای غزل......

دستهایم از درد تنهایی می گریند...

 برای سکوت لبهایم ترانه ای باش......چرا که...قلبم سرشار از فریاد است...

 فراش جای پایت دستان نامرئی چشمان من است...

و محراب نگاهت مقدس ترین مکان برای نمازم به سوی قبله ی چشمانت.

 امشب ساقی میخانه ی گریه ام....

 امشب درویش دهکده ی غمم....

 امشب زیبای غزلم تویی ای غزال....

 در کنارت سرشار از نا گفته هایم.................................

.................................................

.................................................

 

 

نوشته شده در 85/09/20ساعت 14:46 توسط فریاد سکوت |

 

  بزن ای طبال بزن که نابود شدم

                    بر تار غروب زندگی پود شدم

 عمرم همه رفت در کوره ی مرگ

                    آتش زده استخوان بی دود شدم

 

 به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده

عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده

تو این تنهایی تلخ منو یه عالمه یار

نشسته روبه رویم کسی که رفته بر باد

کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد

برای موندن من به خود رنگ فنا زد

چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن

برای اون که سایه است همیشه رو سر من

کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوریه کی نپرس از چی گرفته

به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم

با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم

هنوز سالار خونه است پناه من دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفسهاش

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

.........................................

...........................................

 

 

نوشته شده در 85/09/13ساعت 20:43 توسط فریاد سکوت |

 پشت سد آرزوهایم بیکران دریاییست....

 آسمانش دلگیر است....

 ماهی هایش  اسیر ماهی گیرها....

 سهراب....من هم قایقی خواهم ساخت..

 قایقی ازجنس بلور....

برای به دام انداختن نور.... می رانم قایقم را......

 با دلی پر طپش اما فارغ از طوفان خواهم انداخت به آب............

 آری............خواهم انداخت به آب ...سهراب....خواهم انداخت به آب.....

 من کویرم تو بیا باران باش

نوشته شده در 85/09/06ساعت 14:7 توسط فریاد سکوت |

سلام..........

 امشب تا اومدم بنویسم غمی سنگین  به سمتم حمله ور شد ...دستام به لرزش افتادند..

 اما با تمامی این وجود ....کلمات دست و پا شکسته ای رو که داشتند خودشون رو به سندان

غرورم می کوبیدند جمله بندی کردم و در قالب یک درد نوشتم...

باور کنید که بعضی وقتها موقع نوشتن اینقدر حرارت بدنم بالا میره که می ترسم....

 می ترسم حرارت بدنم قلم رو دستام ذوب کنه.........

  می ترسم اتیش حرفام کاغذای دفترم رو خاکستر کنه ولی امشب فارغ از تمامی این ـ

 مشکلات نوشتم.............................

 یک ترانه هم از ویگن خدا بیامورز براتون مینویسم که فوقالعاده عاشق این ترانه هستم...

 

  کاش تمام آرزوهایم برای بر آورده شدن بزرگترین آرزویم قربانی می شدند.....

 آرزوی من شاید دختری است با چشمانی طوفانی ........که....

  که ...با هر نگاهش تیری به سوی قلبم رها می کند.

  آرزوی من شاید خوابیدن در کنار بستر تنهایی خویش است ...در شبی بس زمستانی

  و....بیدار نشدن ....و جا ماندن در رویای رسیدن به عزیزترین و زیباترین غزال گریز پای ..

  سرزمین مه گرفته چشمانم.........................

  آری... آرزوی من تویی که حتی " دوستت دارم " گفتن هایم را مچاله کردی....

 ای آرزوی نفس های سردم..............

   قلبم را مخملین ابریشمی می کنم تا پائیز سرد و بی روح این شبها به تن کنی....

   مگذار تا آخرین تکیه گاه زندگی تو اینگونه در سیاه چاله ی سرد حسادت بمیرد.......

  بگذار تا تکیه گاهی ابدی برای زخم های خویش باشیم.............................

 

        مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار ترا خدا نگه دار

که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت....

در میان طوفانها هم پیمان با قایقران ها

گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها

به نیمه شب ها  دارم با یارم پیمان ها

که برت فروزم آتش ها در کوهستان ها..آه

شب سیاه سفر کند ز تیر آه گذر کند

نگه کن ای گل من ....سر شک غم به دامن..

برای من میفکن...............

مرا ببوس مرا ببوس

برای اخرین بار ترا خدا نگه دار

که می روم به سوی سرنوشت

بها ما گذشته گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت........

 

دخت ای زیبا امشب بر تو مهمانم

در پیش تو می مانم...تا.........

تا لب بگذاری بر لب من

دخت ای زیبا از برق نگاه تو

اشک بی کناه تو.......

روشن سازد یک امشب ........من...

 مرا ببوس ........مرا ببوس.........

 

 

نوشته شده در 85/09/04ساعت 20:14 توسط فریاد سکوت |

 

  برای چشم هایت نوشته ام همه هستی

به یاد اشکهایت سروده ام می و مستی

اگر چه من خمیده ی راهم ولی هنوز...

به پای عهدی نشسته ام که تو بستی....

نوشته شده در 85/08/27ساعت 11:54 توسط فریاد سکوت |

 

 خسته ام از تکرار "دوستت دارم" گفتن هایم.

" دوستت دارم" گفتنی پوچ.....که...

 سنگینی بی خوابی های دیشب های مستی ام را از ...

 باران خون دیده ام سیل جاری کرد.. بر کویر بی باران غم هایم.

 دلم برای " دوستت دارم" گفتن هایم می سوزد....

 دیگر دلم برای خودم نمی سوزد....

 مدت هاست که خودم برای دلم می سوزم....

  آری ..........شمع وجود خودم به پای دلم آب می شود.....

نوشته شده در 85/08/24ساعت 12:3 توسط فریاد سکوت |

 

تقدیم به غزالکم

 صدای طپش قلبم شاید می خواست از........

 از صبح .....روز پاییزی کهنه و مچاله شده ای در تاریخ زمان را ...

  گوشزد کند...ا..م..ا...

  افسوس که گوش های دل کر بود...

   چشم های دریایی ات نیمه شب تولدی دیگر را جشن می گیرند.

  در بیابان های فکر خویش سراسیمه تشنه ی کلماتی هستم که...

  که با البفای نگاهت در امیزم و عاشقانه ترین کلام عاشقانه را بر روی لوح ...

  سفید قلبت حک کنم.

  ای آفتاب تابان آسمان بی تابی هایم

  چگونه جشن بگیرم تولدت را......

   در حالی که هنوز در غم وداعت می سوزم.

 آ...ه..ای آرزوی دست نیافتنی زندگی سیاهم!

 از بودن که گذشتم....با تو بودن تمام شدن.......

  گریز پا رفتی......

 امروز...امشب...فردا......تا....تا بیکران زمان تنها خواهم ماند.

 اکنون سیاهی موها و سپیدی پیرهنم...فردا سپیدی موها و سیاهی پیرهنم...گواه بر

 قصه ی تلخ و غم انگیز عشقم خواهد بود.

  باور کن که از امروز تنها ماندن در کنار تنها منظره ی زندگیم ـ رویای رسیدن به تو ـ

 هیچ آرزوی در سینه ندارم........

نوشته شده در 85/08/15ساعت 15:0 توسط فریاد سکوت |

        

 باران همه شب مست و غزلخوان تو بود

                              یک عمر سکوت دشت حیران تو بود

 وقتی که به یک فلسفه ی ناب رسید

                            سقراط در اندیشه ی چشمان تو بود

 

 

نوشته شده در 85/08/08ساعت 17:31 توسط فریاد سکوت |

احمد باطبی؛ حکايت تلخ آن پيراهن خونين

هفته نامه آبزرور روز يکشنبه چهارم آوريل، مطلبی در مورد وضعیت فعلی احمد باطبی، دانشجویی که در جریان وقایع 18 تیر 1378 دستگیر شد منتشر کرده و از همين منظر به بررسی وضعیت حقوق بشر در این کشور می پردازد.

"دن دلوس"، خبرنگار آبزرور در ابتدای گزارش خود می نویسد: صورت جذاب او (احمد باطبی) را در سرتاسر جهان دیده اند. این خبرنگار عکس روی جلد یکی از شماره های هفته نامه اکونومیست را بیاد می آورد با تصویر احمد باطبی که پیراهن خونین یک دانشجوی مورد ضرب و شتم قرار گرفته توسط بسیجیان را با دست بالا گرفته است.

خبرنگار آبزرور می نویسد: تنها در دست گرفتن این پیراهن خونین باعث شد تا احمد باطبی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، به پانزده سال زندان، در زندان مخوف اوین محکوم شود.

 پرونده احمد باطبی نشان می دهد که تا چه اندازه حکومت روحانیون ایران با اتکا به سرکوب و ایجاد وحشت به بقاء خود ادامه می دهد
 
روزنامه آبزرور

این روزنامه می نویسد پدر احمد باطبی، هر یکشنبه مسافتی سه ساعت و نیمه را می پيمايد تا تنها به مدت پانزده دقیقه فرزندش را ملاقات کند و از او نقل می کند: "فرزندم مهره ای است در دست مقامات سیاسی ایران."

پدر این زندانی سیاسی در گفتگو با خبرنگار روزنامه آبزرور می گوید که مقامات قوه قضائیه ایران، اعلام می کنند که نامه های آنها به دستشان نرسیده و تنها امید برای احمد باطبی کمک از سوی جهان خارج است. گرچه اشاره محمد باقر باطبی به عواقب دیدار فرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی در ماه نوامبر سال گذشته هم این نکته را می رساند که اقداماتی که از خارج انجام شده نتایج معکوس داشته است.

پدر احمد باطبی می گوید پس از دیدارفرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی، این زندانی سیاسی به حدی تحت آزار و شکنجه جسمی و روحی قرار گرفت که حتی به اذعان پزشک زندان می بایست برای درمان صدماتی که به پرده گوش، چشم چپ و پشت او وارد شد، مدتی را برای درمان خارج از زندان بگذراند، اما مقامات قوه قضائیه هنوز به این درخواست پاسخی نداده اند. حتی عکسی که روی جلد هفته نامه اکونومیست چاپ شد، به عنوان مدرک عیله او و به عنوان اینکه به اعتبار جمهوری اسلامی لطمه وارد کرده، بکار گرفته شد.

خبرنگار گاردین می نویسد پرونده احمد باطبی نشان می دهد که تا چه اندازه حکومت روحانیون ایران با اتکا به سرکوب و ایجاد وحشت به بقاء خود ادامه می دهد. این روزنامه از ناظران حقوق بشر نقل می کند که حتی تعداد دقیق زندانیان سیاسی در ایران مشخص نیست چرا که بسیاری از خانواده ها، به هر دلیل، ترجیح می دهند کسی از مشکلشان باخبر نشود.

 در حال حاضر فعالان دمکراسی در ایران، نگران آنند که دولتهای غربی، روشهای مستبدانه حکومت ایران را نادیده بگیرند
 
روزنامه آبزرور

این روزنامه به تلاشهای نمایندگان اصلاح طلب مجلس برای کمک به احمد باطبی اشاره می کند اما می نویسد برای دیگر دانشجویان زندانی چنین موقعیتی فراهم نیست.

دن دلوس، خبرنگار آبزرور به نتایج انتخابات مجلس هفتم اشاره می کند و می نویسد در حال حاضر فعالان دمکراسی در ایران، نگران آنند که دولتهای غربی، روشهای مستبدانه حکومت ایران را نادیده بگیرند.

این روزنامه از واکنش جهان خارج، به تمایل تحلیلگران محافظه کار آمریکایی اشاره می کند به کاستن از تنش با ایران از طریق گفتگو با مقامات این کشور، اما می نویسد دولتهای اروپایی هنوز نتوانسته اند دریابند که چگونه تعادلی میان نگرانی بر سر وضع حقوق بشر در ایران و تمایل برای افزایش مراودات با این کشور نفت خیز خاورمیانه برقرار کنند.

آبزرور می نویسد اتحادیه اروپا مذاکرات تجاری با ايران را به پیشرفت در مسئله حقوق بشر وابسته دانسته و انتخابات از قبل طراحی شده مجلس ایران مطمئنا وقفه هایی در روابط با اروپا ایجاد خواهد کرد گرچه شرکتهای اروپایی درحال حاضر هم مشغول عقد قرارداد با ایران هستند.

آبزرور در نهایت می نویسد ایران گرچه دیگر زندانیان سیاسی را اعدام نمی کند، سنگسار را متوقف ساخته و دستگاه قضایی ایران هم با استناد به این موارد ادعا می کند که در مورد حقوق بشر پیشرفت کرده، اما از پدر احمد باطبی نقل می کند که "مورد فرزندم نشان داد که انسان در ایران، ارزشی ندارد."

 
تصویری که انتشار آن بر روی جلد مجله
اکونومیست باعث بازداشت و محاکمه احمد باطبی شد.
 
به امید پیروزی حق بر باطل
نوشته شده در 85/07/27ساعت 9:48 توسط فریاد سکوت |

 

 سرزمین غروب گرفته چشمانت را

            قلم بیکران دلم نقاشی کرد..............

 چشمانی که با آن رازی بود

       رازی که هرگز رفتن را معنا نکرد........

 سکوت خدا نیز بی رحمانه تبر بر ریشه این درخت زد

  درختی که اسیر بی رحمی زمین است...

  برای دلگیریش باران همیشه بهانه ی خوبی بود

  گریه را برای ماندن بهانه کردم..............

  حال با رفتنت

  راز چشمانت را از نقاشی شده ی نگاهت معنا می کنم:

            منجلابی که به سوی تنهایی سوق گرفت.............

     

نوشته شده در 85/07/22ساعت 11:44 توسط فریاد سکوت |

پرسش بی پاسخ

 

ساحل دریای چشمانم همچنان طوفانی است...

در بساط های و هوی موج های دیوانه.....

سرزمینی مه گرفته رویای نرسیدن هاست!

با تو هستم

تویی که در التهاب دیدنت ....باری نماز روز و شب من است

آخرین پرسش  دلم را بی پاسخ گذاشتی

چرا؟

چرا با تیغ رفتنت انتظار را بر روی احساسم جراحی کردی.....

چ...ر...ا...؟

نوشته شده در 85/07/16ساعت 20:56 توسط فریاد سکوت |

 

تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی

  

  لرزش دستانم را در واپسین لحظات آشنایی بر قلم می کوبم تا.......

  تا از جوهره ی وجودم بی تو بودن را وصف کند.

 آری ...تلخی این جام زهر را می نوشم و از درگاه ایزد منان....

   عاجزانه خواستار رسیدن چنین روز تلخی برایت هستم و ....دعا می کنم..

   دعا می کنم کلبه ی آرزوهایت را شبستانی سرد و بی روح فرا گیرد..

  همانطوری که من غروب آفتاب نگاهت را از دریچه ی قلبم نظاره گر بودم و

   و...وصالت را چون سیگاری در دستانم دود می کنم.

  اما ....عذاب تلخی حرفهایم نقش شکنجه هایی است که چشمانم متحمل شده..

   چرا که تنها احساسم بود که چنین روز هایی را برایت انتظار می کشید..

    من....هرگز روز بدی را برایت خواستار نیستم....چون روزی دوستت داشته ام

   چکاوکم بال سپید قصه هایم را با آتش شمع آرزوهایت سوزاندی اما.........

   مگذار که آرزوهایم رنگ سیاه سالها انتظار را در معراج نگاهت نظاره گر باشد

        م...گ...ذ...ا...ر

        چون به کام دل نشد دستی در آغوشت کنم

می روم تا در غبار غم فراموشت کنم

سر به زانوی پشیمانی بگیرم تا تو را

ای امید آتشین با گریه خاموشت کنم

 

 

نوشته شده در 85/07/07ساعت 11:12 توسط فریاد سکوت |

 نت های نگاهت را بازیچه ی افکارم میکنم تا.........

 تا برای ترانه ی چشمانت آهنگی موزون بسازم...

 ای نگاهت آسمانی

 نگاهت را مگیر از من....

 که دلم را در امتداد نگاهت گم کرده ام

 

 

 

نوشته شده در 85/06/27ساعت 16:56 توسط فریاد سکوت |

 

 حرفهای تنهایی

 دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته...

 کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و ....

 و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند......

 اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم

 دیوارهای اطاقم سرفه کنان دود سیگارم را پس میزنند................

  سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........

 و. .. من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ...

 بی هیچ نشانه ای.

 حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت  بی تابی می کنند...........

  ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد...........

  زندانی به غم و شب و زمستان شده ام

مجنونم و دیوانه ی جانا شده ام

  هر کس که در این ره نبود عاشق نیست

من عاشق بی کسم که زندان شده ام

نوشته شده در 85/06/15ساعت 10:31 توسط فریاد سکوت |

 

تقدیم به عاشق ترین ترانه و زیباترین غزال سرزمین عشق:

 اولین بیت غزل باز به نام من و تو

                                          یک نگاه گذرا باز سلام من و تو

 پشت این پنجره ی بسته دگر هیچ نماند

                                         نقشی از خنده ی مستانه به جام من و تو

 گرچه از چشم همه باز گریزان شده ایم

                                         بر سر کوچه و بازار کلام من و تو

 می نویسم که دگر طاقت دوریت نماند

                                            قاصدک کی خبر آورد پیام من و تو

 چند سالیست که از پنجره ها خسته شدیم

                                           کی شود گردش ایام به کام من و تو

 خم این کوچه ترا باز ز من می گیرد

                                         آخرین بیت غزل باز به نام.....من و تو......

 

                                       

 

نوشته شده در 85/05/30ساعت 10:43 توسط فریاد سکوت |

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد.......

                  تا قیامت دل من گریه میخواد.......

پیرهن مشکی من از غمه

رنگ عشق نیست رنگ ماتمه

 

 

 

نوشته شده در 85/05/24ساعت 10:52 توسط فریاد سکوت |

 

       مرثیه ای برای آزادی.....

                  به یاد شهید مبارز اکبر محمدی.......

   آه اکبر جان امان از بغض...

  می ترکانم بغض خشکیده ی اندوهم را.

  بغض من شکنجه هایی است که روی تنت نقاشی شد...بغض من ..اندوهی ست عظیم که...

  که یاد آوریش لحظه به لحظه بندر چشمانم را طوفانی میکند...

  کشتی شکسته ای در من است که در ساحل سرزمینی غروب گرفته لنگر انداخته است.

  آری کابوس شعرهای من لحظه های  باقیمانده را چون زمستانی سرد و بی روح...

  در انتظار بهار گذاشت.......

  مرثیه می خوانم برای رفتنت....وعزاداری می کنم در غم بازماندگان اوین...

  صداهایی در گوشم می شنوم که بیانگر ....

                       بیانگر غروب خونین سلول های اوین و.....

  شکنجه ی حماسه سازان آزادی است.

  و آفتاب را می بینم که مثل بختک سایه بر اندام شیطان انداخته.

   اما... من به صداقت جمشید و شجاعت کاوه ایمان دارم وحتی من به....

  به سلحشوری و پهلوانی سهراب ناکام نیز ایمان دارم. ...

  دریغ و ...صد دریغ... که خاموشی دماوند... همچنان جراحت عمیقی است که ..

  که قلبم را آزار می دهد...

   صفحه های زمان را ورق می زنم... از عظمت هخامنش تا ظلالت قاجار...

  افتخار نادر و اقتدار جمشید تا توپ و تانک هشت سال جنگ عزت شکن....

    جنگ خودخواهان تاریخ... جنگ برای حکومت دین ریا.....به قیمت شرف و ناموس وطن..

    به تابستان ننگین ۶۷ نگاه نکن... فاجعه ای بود که تاریخ ار ان می گریزد.

  تاریخ و زمان از یاد نبرده اند شکنجه های آن سال را. دلالان خون هنوز هم حاظرند.

  اما ...همیشه کاوه ها بودند...

  اکبر جان همیشه تو بودی .... در کالبد آزادی خواهان دیگر...

  به ۱۸ تیر ماه ۷۸ می رسم. هنوز نیز همان ضحاکان پیر حاظرند....

  زمین و زمان گواه بر ساه پوشی آسمان ان روز هستند........................

             ملائک آسمانها از چشمه ی خون شهدای آن روز وضو گرفتند....و

   و نماز میت خواندند...

   و تنها ابلیس های پیروز مست بودند که سور عزای مردگان را بر شفره نشستند.

  و تو اکبر جان که تمام وجودت را  فریاد کردی.... اما ... کسی بیدار نشد...

  با صدایت ـ صدایی که شب های شکنجه را روی دیوار های اوین نقاشی کرد ـ کسی بیدار نشد.

  کسی سحر خیز نبود...

    کسی با صدای اذان شکنجه هایت نماز آزادی به پا نکرد.....

  اکبر جان قسم به آزادی شرمنده ام ... 

  کسی با خونت وضو نگرفت..............

  همه خوابند چون شب.......... تنها خوشحالی از آن ضحاکان پیر است و بس....

                     روحت شاد.....................

نوشته شده در 85/05/15ساعت 19:8 توسط فریاد سکوت |

 

 

 دیگرم مستی نمی بخشد شراب.........

 شعر من خالی شد از حرفای ناب....

  امروز بعد سالها فهمیدم که دنیا ارزش گلایه کردن را ندارد.

بعد گذشت سالها فهمیدم که نامردترین نامردان در عین نامردی مرد هستند.

و مردها تنها زمانی که بر احساس  کودکانه ی زنی غلبه می کنند احساس مردی میکنند.

 وای...وای..... بر من گر تو آن معشوق خیالی ام باشی که هر شب به خواب میبینم....

 وای بر تو ...وای بر تو گر من نامرد مردی باشم که قصد دزدیدن احساست را دارم

این است معنای اعجاز بر انگیز عشق .

 این است رمز و راز عاشقی که تکیه بر باد داده است.

 تکیه بر شانه های باد .  تکیه بر وچ بر بی هدفی.......

 و جز انتظار راهی نیست.... گریزی نتئان بود از انتظار تا مرز بی انتها...........

 

 

 

 

نوشته شده در 85/05/07ساعت 9:41 توسط فریاد سکوت |

 

روزگار آیینه را محتاج  خاکستر کند. 

 

آه که چقدر فاصله ی ما دور است.

فکر می کنم هرگز نرسی

و من در کنار این دنیا تنها بمانم.

و .... تو همیشه منظره ی من باشی....

 

 

نوشته شده در 85/05/02ساعت 10:35 توسط فریاد سکوت |

 

 

کودکانه عاشق بودن

 با کهنه دوچرخه ای تمام کودکانه هایم را

                                وصله وصله رکاب میزنم

                                        تا بوی گرم نان..........

زانوان بی رمقی که جان می گیرند

                             با تصویر چشمهای انتظار...

 گوشهایی که ...غروب کوچه را می پیمایند تا...

                               تا خش خش زنجیر و خورشید..و

 و من که تمام عاشقانه هایم را

                                    به رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم میکوبم.

 تا...کمرنگ شوند خاطراتت...

                                   در واپسین لحظه های با من بودن...

نوشته شده در 85/04/12ساعت 17:12 توسط فریاد سکوت |

 آری تمام دلم را

                     در صحن مقدس چشمانت

                                            شمع میکنم تا.....

               تا بدانی هنوز هم انتظارت می کشم...

                     تا بدانی هموز هم دوستت دارم ..

                                  ای امروزم...

                                      فردایم را مگیر از من.

نوشته شده در 85/04/05ساعت 19:18 توسط فریاد سکوت |

شبی با او

خزان سرد رویایم را

                      در مرداد داغ دستانت جا گذاشتم

        و در شبی پر باران

                      سینه ی نازک آرای تاک پر بار گیسوانت را

               چاک زدم.

 و لمس کردم با دستانی لرزان پستان گرم

                                             زیبا دختر آرزوهایم را.

 ترس از دست دادنش سایه بر اندامم انداخته

            و بی گدار به آب میزنم و در تاریکی دستها می سایم

  بلکه بتوانم شب سرد زمستانی روزگارم را

                                    با گرمای

                                  با گرمای شعله آسای چشمانش فروزان

                                                      کنم.

نوشته شده در 85/03/28ساعت 14:9 توسط فریاد سکوت |

کدامین گناه بی گناهی سایه بر اندامم انداخته...

               که این چنین مات و مبهوت

                                     در سایه ی شبی ظلمانی

                                                        وامانده ام....

 ای شمع فروزان بالینم...

                      بسترم های شب با تو بودن دارد.

      و بوی عطر تنت اطاق وجودم را

                                          فرا گرفته.

 و آغوشم در حسرت با تو زیستن است.

 نگاهم با نگاهت آشناست...

              ودر پیچ و تاب گیسوانت دستهایم جا مانده.

 امشب درویش دهکده ی غمم

                        امشب نگهبان ماتمسرای چشمهایت منم.

 ای بازمانده  بگو به من که...

     که در سرزمین عشق آسمان چه رنگی است.

نوشته شده در 85/03/17ساعت 14:13 توسط فریاد سکوت |

پدر واژه ای به وسعت دریا

به روح پر فتوح پدرم:

 پدر جان چه شبهایی که خواب در چشمانم به سوی

سرزمینی که تو به آنجا کوچ کرده ای هجرت کرده است...

سه شنبه هایی که رنگ اطاق دلم آبی آبی است و...

و عاکفان حرم دل در غم وداعت مرثیه خوانی می کنند.

دوست دارم هجرت رویایم را به سوی چشمان بارانی رویایت...

باز کنم و از غم نان برایت سخن ها گویم اما...

اما چه کنم غم وداعت امانم را بریده.

پدر جان شاید بعد از گذشت سالها غمی سنگین تر از هجرتت

به سراغم آمده و مردمک چشمانم را

باز و بسته میکند

و نقش رخسار ترا در خیال و نظرم تکان می دهد.

پدر بدان که تصویر زیبای اندامت

سر لوحه ی چشمان حقیرم هست.

امسال نیز پارسالی دیگر است و عدم سایه تو بر سرم

کمبودی ابدی و جبران ناپذیر است.

نوشته شده در 85/03/06ساعت 16:42 توسط فریاد سکوت |